دلم واسه سالی که گذشت تنگ شده:(...
شاید واسه بعضیا کلیشه ای به نظر بیاد و یا شایدم شعار به نظر برسه...
اما سالی که گذشت، سالی که من کنکوری بودم، خاطره انگیز ترین سال زندگیم بود:)
سخت بود...سخت گذشت ... اما پر از خاطره های ریز و درشت بود که وقتی یادم میوفتن یه حس خوبی بهم میدن
صبحاشو دوس داشتم اونم به خاطر خنکی شیش و هفت صبح که به آدم مجال خواب آلود بودن نمیداد :)
صبحارو با ریاضی شروع میکردم ... پنجره ی اتاقمم باز میزاشتم تا این هوای خنک سرحال نگهم داره ...
پنجره ی اتاقم تا آخر شب باز میموند... عادت کرده بودم باد ورقهای کتابای رو میزمو به هم بزنه :)
یه علاقه ی عجیبی به اخبار ورزشیه 13:15 داشتم :))...یه تایم استراحتو گذاشته بودم واسه اخبار ورزشی...
یادمه به طرز وحشتناکی ساعتای دو تا پنج عصرو خوابم میومد:/...همیشه ام اصرار داشتم تو اون مدت عربی بخونم...بگذریم که درصد عربی کنکورمم افتضاح شد :/
همه ی کنکوریا یه قسمت از روزو واسه یه استراحت طولانی میزارن، استراحت طولانیه من دم غروب بود نزدیکای اذان...
کلا علاقه ی زیادی به حال و هوای عصر دارم من :)...مینشستم تو حیاط ، کنار باغچه ، با یه لیوان چای داغ و عصرونه های مامانمو و یه هندزفری و موسیقی ... اصلا خستگی نمیموند برام...صدای اذان مسجد تو خیابون شبیه صدای اذانیه که اول آهنگ امیر بی گزنده :)...خیللللللی دوس دارم این صدارو...تو حیاط میموندم صدا اذانو تا ته گوش میدادم و بعد میرفتم تو اتاقم...
عااااشق چایی بودم...میانگین روزانه دوازده سیزده تا چایی میخوردم ...این شد که دیروز جواب آزمایشم نشون داد به شدت کم خونی دارم :)ولی من پشیمون نیستممممم و هنوزم روزی دوازده تا چایی میخورم...(البته دیگه به دور از چشم مامانم :) )
شباشم خیلی دوس داشتم...اصلا درس خوندن تو شب به آدم میچسبه:)...البته من چراغ مطالعمو دوس داشتم...کلا تو فیلمم بودما..هنوز شب نشده چراغ اتاقمو خاموش میکردم با چراغ مطالعه درس میخوندم:/...البته خب عادتم شده بود دیگه...نمیدونم چرا؟؟؟:/
گاهی وقتا آخر شبا بابام منو میبرد بیرون با ماشین دور بزنیم:/...میگفت ذهنت باز شه:/...ولی خب تاثیر آنچنانی نداشت:)
کلا عاشق بابامم گاهی ام منو میبرد کوهنوردی میگفت جیغ بزن خالی شی:/...روانشناسی بود واسه خودش:)
وقتی میخوابیدم انگار میمردم زیااااااادم میخوابیدما ... ولی جدی خوابیدنم انگار مردن بود وقتی میخوابیدم دیگه هیچی نمیفهمیدم...نه که بگم از خستگی باشه...هنوزم بعد کنکور این جوری میخوابم:)...کلا لذت میبرم از خواب ...دریغ از یه کابوسی رویای خوابی چیزی...
جمعه های آزمونم خیلی خوب بود...من هیچ وقت بررسی آزمون نداشتم،چون از خود 12/5ظهر که بعد آزمون میرسیدم خونه میمردم تا خود شنبه صبح:)
هرچند رتبه ها که اومدن اونی نبود که انتظارشو داشتم و قضیه یکم تلخ شد اما هنوزم امید هست چون با این رتبه سالای قبل خیلیا پزشکی قبول شدن...ولی خدایی نکرده اگرم نشد هیچی نمیتونه باعث بشه من نظرمو راجبه اینکه پارسال خاطره انگیزترین سال زندگیم بود عوض کنم:)
هنوزم یه حس امیدو تو وجودم لمس میکنم...انگاری اون همه خواستنم از خدا باعث شده خدا ته دلمو قرص کنه...من به معجزه های خدا ایمان دارم...
و اینکه به خودم قول دادم که یه روزی جلوی آینه خودمو تو اون روپوش سفیده که دکترا میپوشن ببینم:)...
حالا هر اتفاقی ام بیوفته من سر قولم به خودم هستم و یه روزی بهش عمل میکنم:)...
همین...
آرامی به نام من...ما را در سایت آرامی به نام من دنبال میکنید
برچسب: خاطره بازی,خاطره بازی پایین روچی,خاطره بازی یگانه,خاطره بازی دهه 60,خاطره بازیگر,خاطره بازی فاتح نورایی,خاطره بازی های آرام,خاطره بازی محسن,خاطره بازی محسن یگانه دانلود,خاطره بازی متن,
نویسنده:
بازدید: 70