درست عید غدیر سال ۹۵ بود که
عرض خیابون [از کافی نت تا ماشینمون که چندین متر اون طرف تر پارک شده بود] رو با قدمهای دو تا یکی دوئیدم
شاید هم ندوئیدم ؛ پرواز کردم
آخه چیزی شبیه به راه رفتن رو حس نکردم و فقط یادمه که پاهام از زمین فاصله داشتن
مامانمو بغل کرده بودم و گریه میکردم
یه آقاهه رد شد :[ دخترم گریه نکنین ، این صدای گلوله ها برا عیده]
حتی وقتی با خنده بهش گفتم :[ نه مشکلی نیست این خنده های از سر شوقه] هم اشکهام بند نیومده بود
• من پزشکی قبول شده بودم
_________________________
کاش از این گریه ها زیاد تجربه کنیم؛ همین قطره هایی که مجموع تمام خندیدن های از ته دل و حال های خوبه :)
دلم تنگ شده بود.
آرامی به نام من...ما را در سایت آرامی به نام من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 18